تبليغاتX
داد بی داد
منی که خیر سرم شاعرم هنوز...

 

 

 

 

سلام و ادب خدمت تمامی بزرگواران .اول از همه از اون دسته دوستانی که با لطف بسیار منو به بازی ( یلدا ) دعوت کرده بودند معذرت می خوام چون من شدیدا در گیر یه مشکل مالی بودم که هنوزم که  هنوز حل نشده  ، دوم این که ببخشید من دیرآپ کردم چون منتظر دوستانی بودم که نظراتشون خیلی برام ارزشمند بود، ضمن اینکه من مثل بعضی از دوستان علا قه ای به بالا بردن تعداد کامنتا ندارم و ترجیح میدم بیشتر کار بنویسم تا بیشتر از نظرات ونقد ها استفاده کنم

راستی تا یادم نرفته خیلی از دوستان گفته بودن که از نوع (زبان و محتوای)کارای من سر در نمیارن که نسبت به من لطف دارن  و من هم با تمام ارادتی که به دوستان دارم  ازشون خواهش میکنم که یه مقدار مطالعه کنند و ...بگذریم 

از دوستان بسیار عزیزم مهدی موسوی و امیر پیر نهان که همیشه لطفشون شامل حال من هست و من هم به طور عجیب غریب و وحشتناک دوسشون دارم تشکر می کنم و دلیلشم ما سه نفر میدونیم ...

خودم از تایپ کردن خسته شدم وگرنه خیلی حرف داشتم ...

        تراشه های مغزی ...  

                                            

                                             تو ممکن ترین اتفاقی که می شد

که می شد بیفتد ولیکن نمی شد

و یک ژن که در ابتدایش نشسته

- ومردی که تا آخرش زن نمی شد

 

تو شاعرترین انگلی توی ذهنم

گره خورده ای گوشه اتفاقم

جنون ریشه های مرا می تراشد

مرا انزوا می کشد در اتاقم

 

خدا هم مرا میزند زیر گریه

برای همیشه مرا می شکاند

در آن لحظه ای که ترا می نویسد

در آن لحظه ای که - ترا می رساند !!؟

 

تو ممکن ترین احتمالی که می شد

برای همیشه کنارم بمانی

ولی اتفاقاً ببین پشت سر را

تو هی می روی و مرا می دوانی

 

و شاعر پر از گریه در اشتباهش

نشسته ، کمی از خودش می نویسد

کمی خیره ام ، خسته ام ، یا که کیجم !!؟

و یک رد پا که تو را می نویسد

 

جنون ریشه های مرا می تراشد

به هم میزند ذهن فرسوده ام را

غزل میشوم هی تو را می سرایم

و قِی می زنم شعر بیهوده ام را

 

و یک ژن که در ابتدایش نشسته

ومردی که از خیسی اش می گریزد

و یک موش قرمز ، شبی احتمالاٌ

خودش را به یک فاضلابی بریزد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 14:22  توسط ***عمران میری***  |