|
منی که خیر سرم شاعرم هنوز...
|
سلام ، ارادت به همه دوستان این جمله ارادت آخرش هم یه کاری به دستم میده نمی دونم این چیه که این روزا تو دهن من افتاده فقط می دونم که حقیقت داره و بدون چاپلوسی می گم به خاطر این که تموم دوستان با کامنتهای سازندشون به من افتخار میدن و منو کمک می کننن ......بگذریم![]()
تنها اتفاق شعری که تو این روزهای گذشته برام افتاده همین ۹اسفند بود که جای دوستانی که نیومدن واقعا خالی بود نقد کتاب شعر صدای موجی زن بود از کارای خانم هدی قریشی و مونا زنده دل که خیلی به من لطف داره و من هم بهشون ارادت![]()
![]()
اتفاقهای بعدی هم تو همین جلسه افتاد مثلا ملاقات فیس تو فیس با دوستان بزرگواری مثل خانم فاطمه اختصاری ، مهدی معارف ، اسماعیل مهرانفر ، خانم لیلا اکرمی ، خانم زهره جعفر زاده ، محمد حسینی مقدم ، علی امینی و..... ( الان دیگه یادم نمیاد ) تو راس همه این دوستان هم تجدید دیدار با مهدی جان موسوی بود که یه مقدار هم از قبل تپل تر شده![]()
و سر حال بود سر زنده ضمنا من هم تو این جلسه نقد مهدی موسوی (نوشهری)رو خوندم که با هزار تا تپق و سوتی به سر انجام رسید و نمی دونم اگه مهدی بفهمه چه بلایی سرم بیاره البته زیادم بد نخوندماااااااا
بعد از اون جلسه نقد هم من با خانم اختصاری صحبت کردم البته در مورد یه غزل که من تازگیا نوشتم و این زیر می خونید یه مقدار با بقیه کارها فرق می کنه جالبه من به ایشون گفتم بیا زبان کارمونو عوض کنیم ایشون هم گفتن باشه ولی من وقتی این کارو خوندم گفت زبان شعر قبلیت خیلی بهتر البته من هم فقط میتونم اینو بگم که( ترک عادت مرضه...)
بالاخره این روزایی که گذشت روزای خوبی بود بماند که من هنوز مشکل مالیم سر جاش و اگه خدا بخواد داره یواش یواش حل میشه و در آ خر این که دوتا کار البته کار دوم یه مقدار فرق میکنه با کارای دیگه تقدیم میکنم...
مثنوی های آخر چشمت ، میزند زیر گریه از رفتن
مثل چشمی که در تو می پوسد ، مثل بغضی برای نشکستن
می زند توی این سرم هر شب خاطرات همیشه تکراری
ردپایی که از تو جا مانده ، نامه هایی که از تو می گفتن
هی قدم میزنم که له بشوم ، در خودم در کسی که می میرد
می شوم تا مچاله از هذیان توی گیجی از خودم ، از(( من ))
مثل توخیره می شوم هر شب در دو چشمی که میشود عاشق
شاعری که همیشه می خواند ، از غزلهای خوبِ برگشتن
اتفاقی دوباره می افتد ، تو برای همیشه می آیی
از شما هم جدا شوم...؟ هرگز- نه – نمی شود ، نمی شود اصلاَ
می زند توی این سرم شاید خاطرات همیشه تکراری
گفته بودی دوباره می آیم ، قول مردانه می دهد یک زن
..........................................
این شعرها را روکش با ران بگیرید
احساس را هم از دل انسان بگیرید
امروز می آید ، نمی آید – جهنم...
پاییز را از سوم آبان بگیرید
من پاچه ها را خوب می گیرم ببخشید
این روزها فرضاً مرا حیوان بگیرید
من مولوی زاییده ام در پوچی خود
جشنی برای حضرت عرفان بگیرید
حالا تمام شاعران را جمع کردید
تا قالب شعر مرا هذیان بگیرید!!؟
باشد – خداحافظ – تمامش می کنم من
با جرم یک لبخند از من جان بگیرید
این مردمان کوفه از من می گریزند
بر نیزه هاتان آیه قران بگیرید