تبليغاتX
داد بی داد
منی که خیر سرم شاعرم هنوز...

 

 

 

 

فقط به روز کرده ام

هر چند دیر .

 

 

اردی/ بهشت  ماه خوبی نیست

برای من

برای شما

 برای کسانی که متولد شد ه اند

.

.

                                    ماه خوبی نیست.

...............................

 

خداوند روح همه دوستانی که برای من فاتحه خوانده اند را  با نیچه و هگل محشور بفرماید...

.............................

نمایشگاه  کتاب امسال دقیقا مثل پارسال نمایشگاه  نبود که هیچ - بلکم   بیشتر

 شبیه (بما لشگاه) بود

..................................

از لاله زار تا جمهوری ( مجموعه ترانه ) شعر خوندن اونم پیش دوستان شاعری

که الحق و الانصاف شاعر هستن و با شعور خوب بود شنیدن خانم معتمدی و شهرام میرزایی  و مسلم جان و رضا وحیدی عزیز  و بچه های خوب تیریز و شمال ...

دیدن  دوستان قدیمی – بهزاد جعفری و خانم راضیه غنجی و فلورا خانم (مرسی از

کتابای  قشنگت) و همه اونایی که اسمشون یادم نیست...      

 

              

........................................................................                

 

 

ترانه ای که تو این هفته گفتم

 

 

 

توی ِ رفتنت گم شو

نامه هامو پَر پَر کن

بیش از این برنجونم

مرگمو میسر کن

 

هی قفس بکش دورم

آب و دونم و کم کن

نه _ دوباره وحشی شو

کاسَه مو پر از سم کن

 

چه سخته با تو سر کردن 

چه سخته بی تو سر کردن

 تو نیستی و چقد سخته ..

 شب ِ شوم و سحر کردن

 

باز غرورم و بشکن

تا دلم پر از خون شِه

رد شو تا که جون کندن

بی تو شاید آسون شه

 

من تمومَمو باختم

من تموم ِ هستیمو

هم ترا نه مو کشتی

هم غزل پرستیمو    

 

چه سخته با تو سر کردن

چه سخته بی تو سر کردن 

 تو نیستی و چقد سخته ..

 شب ِ شوم و سحر کردن

 

 

 

 غزل

 

 

 

درد ِ من نیست ، که این درد پریشانی هاست

این جنون لازمۀ کوچ بیابا نی هاست

پشت من پهنۀ زخم است ، ولی شهر هنوز...

اولین دغدغه اش پینۀ پیشا نی هاست

از کجا آمده ام ، آمدنم بهر چه بود ..؟

به کجا میروم این راه پشیمانی هاست

چند وقتی است که بی حوصله ام ، بی شعرم

چشمهای ِ تو ولی رمز غزل خوانی هاست

من به جز (شعر) به جز( آه ) بساطم خالی است

تو به جز عشق ، دلت صحنه ویرانی هاست

من پریشان به پریشانی چشمان تو ام ..

چشمهای تو پریشان به پریشانی هاست

می توان گفت نمک گیر نگاهم شده ای ..

بی نمک نیست اگر سفره بی نا نی هاست

من کمی بیشتر از عشق تورا می فهم ام

عشق را ه و روش ِ بچه دبستانی هاست   

 

 

..................

 

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست...؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 13:30  توسط ***عمران میری***  | 

 

 

سلام خدمت تمامی دوستان عزیز و غیر عزیز ...

فقط شعر ، ولی یه چیزی بگم ...؟

من ، عمران میری با هیچ یک از دوستانم هم در این فضای مجازی و هم بیرون از اینجا مشکلی ندارم اینو حاضرم قسم بخورم ...

 از اقایان تورج بخشایشی ، وحید نجفی ، شهرام میرزایی ، علیرضا اذر  هم به خاطر دوستیمون تشکر می کنم.

و قابل توجه دشمنان گرامی من هم با مهدی موسوی مشهد در ارتباط هستم هم با مهدی موسوی میر کلایی  پس...   

 

 

 

تقدیم به نیمه ای که پیدا نشده ، گم شد...

 

 

 ترانه

 

 به من شک کن ، اگه حتی

 نگاهم مال تو باشه

 به من شک کن که این چشمام

 فقط دنبال تو باشه

 

 به من شک کن ، نمی پوسم

 نمی میرم ، نمی دونی

 یه روز تنها میشی ، می گی

 که از رفتن پشیمونی

 

 من از چشمای تو گفتم

 تو گفتی زندگی سخته

 ببین شاعر شده مردی

 که شعرش میگه بدبخته

 

 بریز توی خودت دردو

 که غمدونی شده قلبت

 یه عمره با غم و غصه

 خو د ِمونی شده قلبت

 

من و پیدا کن و گم کن

 تو چشمایی که غمگینن

 تو چشمایی که می دونم

 منو اصلا نمی بینن

 

تموم کن شعر رفتن رو

 که حر فا ت بوی غم میدن

 که لبهای من از بغضت

 شروع کردن به لرزیدن

 

به من شک کن ، اگه حتی

 نگاهم مال تو باشه

 به من شک کن که این چشمام

 فقط دنبال تو باشه

 

 غزل

 

 سرخی جا مانده از خود سوزی ِ ققنوس ها...

 می توان پل بست از چشمت به اقیا نوس ها

 خنده های تو محلاتی و رقصت کابلی

 گو نه هایت سرخ مثل دختران ( رو س ) ها

 گریه هایت تلخ حتی تلخ تر از اخم تو

 لب ولی شیرین شبیه ِ بستنی مخصوص ها

 چادرت را سر نکن چادر بزن بر پیکرم

 خیمه شو روی تنم مانند اختاپوس ها

 هی نگاهم کن که مات برق چشمانت شوم

 تن بزن روی تنم اکسیر جالینوس ها

 یا کنارم باش و بانوی زمان حال شو

 یا بمان با منطقت در عهد دقیانوس ها

 

یاد آوری:

 

من ، عمران میری با هیچ یک از دوستانم هم در این فضای مجازی و هم بیرون از اینجا مشکلی ندارم اینو حاضرم قسم بخورم ...

 از اقایان تورج بخشایشی ، وحید نجفی ، شهرام میرزایی ، علیرضا اذر  هم به خاطر دوستیمون تشکر می کنم.

و قابل توجه دشمنان گرامی من هم با مهدی موسوی مشهد در ارتباط هستم هم با مهدی موسوی میر کلایی  پس...   

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 15:39  توسط ***عمران میری***  | 

 

 

سلام و ارادت

دیر آمدم . . . 

طبق معمول باید از دوستانی که در این مدت من و وبلاگم رو تنها نذاشتن تقدیر و تشکر کنم و از بعضی دوستان تقدیر ویژه که با پیگیری های مداوم من رو مجاب کردن که این مطلب رو برای پست جدید آماده کنم.

چون خیلی  دیر اومدم حرف برای گفتن خیلی دارم البته یه مقدار هم بیشتر از خیلی ولی چون می دونم دوستان وبلاگ نویسم به طولانی خواندن عادت ندارن  سعی میکنم که خیلی کوتاه بنویسم .

اتفاق های نیفتاده :

- مشکل مالی سر جاش هست و اصلا به لطف خداوند رحمان و رحیم قرار نیست که حل شود .

- غزل پست مدرن همان غزل پست مدرنی است که بود البته توضیح دارم در رابطه با این موضوع که تو پست بعدی حتما بهش می پردازم  

- علی رضا آذر همچنان جنون دیرینه خودش  را حفظ کرده و قرار  نیست که از خرالیاس  پایین بیاد و خونه نشین شده که در رابطه با این موضوع و دلیل این کار های  جورواجور  که منطقی هم به نظر می رسه  توضیح خواهم داد .

-هنوز هم یه سری از دوستان که اسمشونو نمیارم  با هم درگیرن مثل این که تا آخر عمرشون دوست دارن  همینجوری مثلا جنجالی  بمونن من با این که اصلا قرار  نیست به اسامی اشاره داشته باشم  هنوز واقعا سر در نمیارم که چرا مونا زنده دل با مریم حقیقت. . .مریم   با مهدی موسوی . . .و مهدی  با بهزاد بهادری. . .  بهزاد با  . . من و تو با تورج بخشایشی و مونا و مهدی و مریم و صدیقه  و هر بنی بشری که لقب شاعر بهش دادن با همدیگه . . . یا هدی با زهره مشکل داره یا محمد علی بهمنی  با پست مدرن  مشکل داره ...یا سعید میرزایی با غزل کلاسیک  یا اصلا متوجه نشدیم  کی  شاعره . . . ؟ کی شاعر نیست . . . ؟ کی استاده . . . ؟ کی شاگرده . . . ؟کی شاتره. . .؟کی شر خره. . . ؟ کی شتره . . .؟کی شاشره. . . ؟ اینجا کجاست  . . .؟ من اصلا  اینجا چیکار میکنم ... ؟ چه کسی تورو کشته. . . (با آواز...)  و بدین وسیله به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان آن مرحوم می رساند که (  شما  ) هر کاری دلتون میخواد میتونید توی نت انجام بدید مثل فحش دادن به هم دیگه آن هم از نوع ناموسی یا برعکس  می تونید " شانه های " همدیگر رو  بمالید(فکر بد بد ممنوع) و به چالوسی مشغول شوید  آن هم از نوع شدیدش در حد ( من فدات بشم  و قربونت برم و تو نباشی من میمیرم وغیره  که من امیدوارم خداوند منان به احترام همین روزه هایی که نگرفتیم  همه مارو به راه راست هدایت بفرماید  (( آمین یا رب العالمین ))

اتفاق های افتاده

-آقای رییس جمهور باز هم مثل همیشه گل کاشتن  این  دفعه توی دانشگاه  امریکا  البته ایشون از روز  اول انتخابات فوق العاده علاقه به گل کاشتن در تمام  سرزمین های اسلامی و غیر اسلامی  داشته و دارند که برای ایشان هم ارزوی توفیق روزافزون را از همان خداوند منان داریم .

-حاج آقای فتوحی به همراه هستی و تمام اهالی خانواده و اهل محل < نشون دادن که عرفان و عشق میتونه  به یه چیز خنده دار و فکاهی تبدیل بشه و و مردم ما هم مثل همیشه میتونن تماشاگر این دریبری های   نا جذاب  و نادیدنی باشن .

- بعد از مدتها ی  طولانی یا  برای اولین بار مهدی موسوی بزرگ مرحمت فرمودن و غرور خود را شکوندند وبا من تماسکی گرفتن و تازه در این دو سه  دقیقه  هم خودشان اشاره کردند که با هیچ  بنی بشری تماس نمیگیرند و سریعاً الطافشان را کوباندند بر سر بی سر من که از پشت  همین تریبون اعلام میکنم که مهدی جان این تماس کوچیک تو مثل یه خاطره بزرگ تو ذهن  من وخانواده محترم رجبی و همسایگان محترم مسجد الغدیر تهران خواهد ماند 

- بهزاد بهادری مرد شارلاتان که البته خودش از این لقبش که من بهش دادم خوشش نمیاد یه هفته تمام تهران بود  که من تا میتونستم با مهمان نوازی خیلی خیلی ضایع خودم شرمنده این ماهی سبز یا سبزه ماهی شدم و هستم  بماند که بهزاد یه سری  تفکرات و ایده های  عجیب غریبم مطرح کرد که باعث چالش و طرح بحث شده .

مثلا بهزاد یه روز توایستگاه  مترو هفت تیر برگشت با تمام خونسردی و چیزاحت گفت  من اصلا به  غزل اعتقاد ندارم  چون چپ نویسی چه برسه به غزل از نوع پست مدرن...  که قرار گذاشتیم یه روز مفصل درباره ی هتک حرمت  به ساحت مقدس غزل بحث و گفتگو کنیم .

-تورج بخشایشی بعد از هفت هشت بار اومدن و رفتن به تهران و بد قولی های مکرر ۲۰ جلد از مجموعه شعر هاشو برای من اورد که همون روز تموم شد و قول داده که به من برسونه . . .که هنوز  هیچ اتفاقی  نیفتاده  دلیل بد قولی تورج هم میدونم چون شدیدا درگیر اولین جشنواره ی غزل پیشرو که می تونید اطلاعات  کاملشو از اینجا بگیرید   فقط میدونم تو محلات برگزار میشه و تاریخش تمدید شد

-بالاخره نشریه یا ماهنامه پست مدرن رو دوستان عزیز با تلاش فراوان به چاپ رسوندند که به گفته ی خودشون با استقبال روبه رو شد و حرف و حدیث فراوان هم دنبال خودش داشته  که بازم وقت ندارم در موردش  توضیح بدم .

-عمران میری فکر میکنه که در نوع نگرشش به زبان شعر و غزل های  خودش  تغییراتی انجام داده که شاید با مزاج تعداد زیادی از دوستان جور در نیاد ولی خودش از این اتفاق  خیلی خوشحاله قرار هم هست در پست بعدی در رابطه با این موضوع بسیار بسیار حرف بزنه  و نظرات دوستانی مثل علیرضا آذر و  مهدی موسوی و بهزاد بهادری و مریم حقیقت و تورج بخشایشی راهم بخواد و به سمع و نظر شما دوستان از  طریق همین وبلاگ  برسونه .

-اتفاق های افتاده خیلی زیاد بود ولی چون میدونستم شما اهل طولانی خوندن نیستید خلاصه نویسی کردم .

تقدیر و تشکر ها :

-از دوستای خوبم حمیده بانو  و شیلا به خاطر کمکهای بی دریغشون بابت اطلاع رسانی و به روز کردن  .

-از خانواده آقای  رجبی و همسایه های محترم مسجد الغدیر تهران .

-از علی رضا آذر به خاطر تمام  فحش ها و دری بری ها و راهنمایی های  پر معنا به خاطر همه خوبی هایش  و خانواده آقای رجبی و همسایه محترم مسجد الغدیر تهران .

-از یه دوست خیلی خیلی بی معرفت که من و تمام زندگی منو به تاخیر انداخت و امید وارم خدا به راه راست هدایتش  کنه  و مطمئن باشه که من نمی بخشمش.

معذرت خواهی ها :

- از همه ی دوستان به خاطر تاخیر در اومدنم و سرنزدن به وبلاگ قشنگشون .

- از مهدی معارف  به خاطر این که هنوز پیشش بد قولم و موفق نشدم با دوست بسیار عزیزم هم  صحبت بشم .

- از  همه دوستانی که تو این۶  ماه به یادمن بودن ولی من حتی نرسیدم یه مسیج هم بهشون بدم

- از مهدی عزیز به دلیل رسوندن نشریه پست مدرن به من البته با تاخیر و چاپ غزل  که بازم من نتوستم یه زنگ بزنم یه تشکر خشک وخالی بکنم 

- از همه ی دوستانی که تو این مدت کامنت گذاشتن و من یه بارم نتونستم به اونا سر بزنم 

خداوند منو بکشه  به حق هذا الیوم .

- از این که خیلی طولانی نوشتم  معذرت میخوام .

یوسف فرجی ارادت دارم...

- دو تا غزل با یه مثنوی تقدیم میکنم که مثنوی اولم رو فرستادم برای  جشنواره محلات و دوتای دیگه هم از کارای آخرمه  که منتظر نقد های کامل و زیبای شماست . . .

......................................مثنوی

 همکلاسی احمقی بودم ، پشت میزی که ظاهرا چوبی

 پشت میزی که عاشقت بودم _ همکلاسی احمقم خوبی...؟

 پشت میزی که شاعرم امشب هی هوای تو را به سر دارم

 مثنوی می شوم _ و می خوانم با دو چشمی که گریه / تر دارم  

 همکلاسی احمقی بودم پشت شعری که واقعا خواندی

 له شدم من برای یک لحظه ، مثل موشی مرا تو ترساندی

 از همین اتفاق تکراری _ احتمالی که عاشقم بودی

 از همان اخم ظاهرا جدی توی چشمی که عینک دودی .

 احتمالی که می زند بر هم خواب من را که می شوم خسته

 توی ِ خیسی ِآخرین شعرت ، مثل دیوانهِ زبان بسته

 هی مرا می زند به شب گریه خاطراتی که از تو جا مانده

 همکلاسی ِ احمقم برگرد ، همکلاسی ِ احمقت مانده X

 پشت میزی که ظاهرا چوبی/ لای چرخم برای تنهایی

 می شوم هی مچاله از هذیان                         

                                    آخرمثنوی تو می آیی...

 

...............................................غزل ۱

 

 بچرخانم ، بچرخانم تو با گیسوی چرخانت

 بخشکانم ، بخشکانم  تو با آن برق چشمانت

 بر قصانم ، برقصانم تو با رقص جنون سازت

 که اینت می کشد ما را به مهمانخانه آنت

 به زنجیرم بِکش امشب که من زنجیری ام بانو

 دلم عمری گره خورده به آن موی پریشانت

 چنان درس جنون تو ، مرا مجنون خود کرده

 که حتی جمعه ها باید بیایم تا دبستانت

 بمیرانم که می خواهم بمیرم تا که شاید تو

 بریزی بر سر قبرم کمی از خاک گلدانت

 

...................................... غزل ۲ 

 

 استرس دارد تمام مغز من را می جود

 مثل موری که فقط مغز کفن را می جود

 یوسف عشقم دگر پوسیده در چاه غزل

 پس زلیخا بی جهت این پیرهن را می جود

 می شوم هر شب شبیهه مرد مجنونی که هی ...

 می نشیند نامه های خوب زن را می جود

 در درونم باز هم از کثرت این دردها

 استخوانهایم دهان وا کرده( تن ) را می جود

 یک نفر مثل خودت این روزها توی سرم

 خاطرات بی تو تنها تر شدن را می جود

 تیشه فرهاد وقتی مزه شیرین دهد

 کوه حتما دست و پای کوهکن را می جود

...................................................................

 به امید روزهای خوب نقد فراموش نشود 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 12:5  توسط ***عمران میری***  | 

 

 

  سلام ، ارادت

  اینم یه کامنت دونی واسه اون دسته از دوستان که اعتراض می کردند که صفحه کامنتها باز نمیشه

 

 عمران بودم ...

 

  همین ...

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 10:6  توسط ***عمران میری***  | 

 

 

 

سلام .

...............................................

 

دهانت بوی ِ بافور می داد

               وقتی که می گفتی

این بار ...

- نه 

برای اخرین بار...

               

                    { تو آدم نمیشوی }

 

 

..............................................

 

 

با دوتا کار اومدم یکی از این دوتا کار که می خونید یه مقدار قدیمیه ولی به اصرار دو سه تا ازدوستان بسیارعزیزم مجبورشدم که غزل سربازرا تقدیم می کنم و کار دوم که  یکی از کارای ِ امسالم ِ..

 

من همچنان پایه برای شنیدن نقدهای دوستان بزرگواری مثل شما هستم ضمن این که کار بالایی هم برای خود منه می تونید در موردش حرف بزنید.

 

راستی  تا یادم نرفته یه بچه از خدا بی خبر ، به نام علیرضا آذر  کامنت میذاره و حرفهای بد بد میزنه با این اسم erotaman  که علیرضا به من گفت که به دوستان اطلاع بدم که من مدتهای زیادیه که تو وب خیلی کم میام و اگر هم بیام به اسم خودم کامنت میزارم ....همین....

 

نه...بازم حرف دارم تا یادم نرفته علیرضا آذر بعد مدتها با یه وبلاگ جدید اومده میتونید برید بهش سر بزنید قرار تا آخر دنیا باشه و جواب همه شما هاروووو هم میده اینم ادرس علیرضا ...

 

HTTP://WWW.A_TA_YA.PERSIANBLOG.COM

        خدا کنه درست زده باشم ...

 

غزل اول

 

بعد همان حادثه آغاز شد

پنجر ه ای رو به جنون باز شد

مثل همین قافیه مجبور بود

شاعر بی حوصله سر باز شد

هی به خودش گفت که می بینمش...

اول شب راهی اهواز شد

گفت که می سوزم و می سازمش

همدم شبهای بدش ساز شد

شعر شد و قافیه تا قافیه

با غزلش شاعر ممتاز شد

تا خبر آمد که خزان میشود

حس ِ بد ِ یک تبر ابراز شد

یک نفر از شعر جدا می شود

باز همان حادثه آغاز شد

برج ده ِ آخر هشتا دو یک

کارت عروسی ِ زنی باز شد

آخر شبهای بد ِ خدمتش

جان به سر نامه الناز شد

 

غزل دوم

 

× یعنی فلش پایین

 

پشت شیشه می خندی  در می آورم شکلک

زل زدی به چشمانم پشت دودی ِ عینک

می زنی فقط زیرش ، زیر هرچه می بافی ×

پنبه های قرمز را ، می کنم فقط هی شک

پشت شیشه می خندی در می آورم بازی

می کشی نخم را تو ، توی ِ اوج ِ باد بادک

می زنی به من هی سنگ ، مثل سایه می افتم ×

روی سینه ِ یک زن مثل لوسی ِ کودک

می برم کمی لذت - پشت شیشه می میرم

این جنا زه ات بانو این جنازه ات اینک ×

( عین ) و( میم ) و رانش را ، یک تِرن  جدا کرده

خودکشی ِ مردانه ، این جنازه - این مدرک.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:17  توسط ***عمران میری***  | 

 

 

                     سلام

 

   و عرض ادب و ارادت خدمت تمامی دوستان  ، سال نوتونم مبارک بازم به غول مهدی موسوی به امید روذهای خوبی که هرگز نمی آید..

   وقتی می خواستم برای عید یه مطلب جدید تو وب بزنم خیلی کلنجار رفتم تا بینم برای سال 86 چتوری بنویسم اصلاً  چرا باید چیزی بنویسم ؟ اصلا ً به من چه  که سالی که گزشت چیکار کردم ، اصلا ً به من چه هی دور منو گرفتن و در گوشم خوندن که بابا این نو شعر گفتن که شما بهش میگید ( پصت مدرن ) شعر گذر ِ میاد ، میره و تاریخ مصرف نداره یا اصلا ً تاریخ مصرفش گذشته ، اصلا ً به من چه یه عده هی نشستن گفتن تو داری مثل مهدی موسوی شعر می گی این آقا یه گروه تشکیل داده که خودشو بکشه بالا مهدی راهشو گم کرده خودشم داره گیج میزنه چه برسه به دورو بریاش ، اصلا ً به من چه یه خانم یا یه آغایی از خدا بی خبر هروز میاد تو وب ِ من  به اسم مهدی موسوی دری بری به منو  جد و آبادم میگه و من نمی دونم چه هیزم تری بهش فروختم ، اصلا ً به من چه من باید ظبون ِ خودمو یعنی همون ظبان کلاسیک ً غزل ُ زیر سوال نبرم و کاری به کار ِ این آدمها که دارن دم از غزل پست مدرن میزنن نداشته باشم اصلا ً به کسی چه ربطی داره من به گفته ِ خیلی از دوستان و به کوری چشم دوسطان شیتا نی  پیشرفت خوبی داشتم اصلا ً به چه کسی چه ربطی داره من دوستی مثل امیر پیر نهان دارم که خیلی منو کمک کرده و خیلی دهن ِ منو استغفر الله کرده...

  اصلا به کسی چه ربطی داره سال 85سال آشنایی من با علیرضا آذر بود که تو این یه سال گذشته من چغدر به این آقا حرص دادم البته اگه حرص و غلت ننوشته باشم ،  بماند که من نمی دونم آدم چقدر باید علیرضا آذرو دوست داشته باشه تا این آقا بعد از 2000تا مسیج یه دونشم جواب نده ....

  اصلا ً به چه کسی چه ربطی داره من تو سالی که گذشت با دوستانی که تو پست قبلی اسماشونو آووووردم آشنا شدم که یکی از یکی با معرفت تر و با حالتر بودن ....

  اصلا ً کاش نمی نوشتم تا نمی دونستید که این سالی که گذشت نسبتا سال ِ خوبی بود هم از نظر معنوی و هم از نظر مادی البته بماند که این اواخر سر ِ یه جریان ِ مالی بازم دهن من ...شد ولی آخرش به لطف خدا هل شد ولی از نظر شعر و شاعری باور کنید خیلی اذیت شدم و تا الانم ادامه داره و نمی دونم چیکار باید بکنم. البته از وقتی که تو سال گذشته با علیرضا آذر و مهدی موسوی از نوع کوچک البته از نظر سنی صحبت کردم یه چیزایی دستم اومده ...

   تا یادم نرفته یه تشکر خشک و خالی هم از مهدی جان ( ترانه سرا ) بکنم که من هر وقت تماص گرفتم جواب تلفن منو داده بنده خدارو دو سه بار هم از خواب بیدار کردم که نمی دونم چغدر به من فحش داده که حلا لش باشه شیرینتر از شیر مادر...

  بماند که یه عالمه دیگه حرف از اینا مهمتر واسه نوشتن و گفتن دارم که تو این مقال نمی گنجه و می دونم احصابو شما هم نمی کشه این خزعبلا تو گوش بدید ودیگه تاغت دیدن ِ این همه غلت دیکته ِ منو ندارید  (( باشد خداحفظ تمامش می کنم من... )) از حمه ِ این حرفحا که بگزریم صخن دوست خوشتر است یه غرل تقدیم می کنم ...

 

 

...................................................

 

 

 

 

افتاده ای توی ِ سرم  بی حوصله ، یهو

باید فراموشت کنم  از خاطرم برو

باید فراموشت کنم ، باید عزیز من

پوسیده مغزم خواهشا ًمغز مرا نجو

دارم شبیهِ زندگی شیرین نمی شوم

حالا که من از سایه ام افتاده ام جلو...

دنبال من داری کجا ...؟!/ هی می دوانی ام

در خاطرات خسته ِ خیس ِ پیاده رو

دنبال من افتاده ای (( دستم به دامنت ))

چنگ ِ خودت را میزنی ، می فا و لا و دُو

یوسف تر از این غصه ها افتاده ای و هی

دست مرا هم می کشی یعنی که من زورو...

­- نه بیخودی داری خودت را  زور میزنی

من خسته ام از واژه های (( عاشقم بشو ))

افتاده ای توی سرم - عاشق نمی شوم

باید فراموشت کنم  ، از خاطرم برو                                                           

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 20:22  توسط ***عمران میری***  | 

 

سلام به تک تک دوستان با محبت از حضور گرمتون ممنونم از این که دیر اومدم معذرت می خوام دلیل این تاخیر هم  فقط انتخابات بود و دیگر هیچ..

یه غزل تقیم می کنم ...

 

 دوشنبه ، اول آذر- حدود ساعت دو

 حدود چشم سیاهت – و چشم من که به تو...

 نمی شود که بمانی ؟ عجب سوال بدی !

 چه التماس عجیبی ، نمی شود که ( نَرو...؟ )

 ( می خوام ترانه بخونم برای جف چشمات

 می خوام کنار تو باشم ، می خوام که هستیمو..)

 و اتفاق دوباره ، خدا کند... افتاد

 تتن تتن تتتن تن – ویک غزل از نو

 □

  شروع اول مصرع ، مفاعلن فعلن

 و یک عروس شکسته ، عروس پشت مِزون

 خدا کند که نیاید ، که مبتلا بشود

 به یک جنون قدیمی ، همان جنون  ( نِرون )

 - واین غزل که اسیرت دوباره خواهد شد

 - و تو که نمره بهتر – ومن که ( ناپلئون )

 غزل کمی متمایل به نو گرا شدنم

 - وآن زنی که برهنه – و آن زنی که ژتون...

  گرفته ، تا که بیاید برای دیدن من

  چه التماس عجیبی ؟   > مرا تو باور کن!! <

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:38  توسط ***عمران میری***  | 

 سلام از همه دوستانی که اومدن و به من سر زدن و تبریک گفتن ممنونم و معذرت می خوام که دیر دیر میام ................یه غزل تقدیم می کنم

 

در،  گیر و دار گریه هایِِِ خیسِ یک زن

 تصمیم رفتن – یک هزارو سیصدو....من

 ...من که پر از سیبم ،  پر از حوای کهنه

 نه -  شاید از افسانه می آیم ( تهمتن !!)

 خانم اجازه ، من وکیلم که شمارا

 تا انتهای لحظه آبستن زن...؟

 مردی دو باره در غزلهایش شکسته

 در وزن تن تن تن تتن تن تن تتن تن

 حالا زبانش دست و پا میزد بگوید

 اما نمی شد زیر لب من من ممن من..!!؟

 اینجا پر از بغض ، پر از بغض شکسته

 اینجا کنار مردمان بی سر و تن

 من از تو می گویم تو از یک درد کهنه

 من از غرور آینه ،  تو از شکستن

 

 حالا خودش تصمیم می خواهد بگیرد..

تصمیم رفتن یک هزارو سیصد و... من...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 14:46  توسط ***عمران میری***  | 

 

سلام به خدمت تمامی دوستان

من معمولا خیلی کم مطالب حاشیه ای می نویسم و تا امروز بیشتر سعی کردم شعر  خدمت

عزیزانی که به من سر میزنن تقدیم کنم .........ولی این دفعه خدمت رسیدم که به شما دوستان اطلاع بدم که من 1000 تایی شدم یعنی تعداد بازدید کنندگان من به هزار نفر رسیده که منو وادار می کنه با افتخاراز چند نفر از دوستان بسیار مهربون و با لطفم تشکر ویزه کنم که ابتدا از دو تا دوستان بسیار گلم (محمد و مجید) که باعث شدن من این وبو راه اندازی کنم تشکر می کنم و بعد ، از( گلناز، سارا ، ماندانا،آیدا، ازاده و....)که همیشه به من سرزدن و تنهام نزاشتن و بعد هم با افتخار تشکر می کنم از دوستانی که تو عرصه شعر به من کمک می کنن و با این همه مشغله کاری ،  میان به من سر میزنن از جمله دوست عزیزم امیر پیر نهان ، مهدی استخر، شایا تجلی ،سید مهدی موسوی بزرگ و سید مهدی مو سوی کوچک و تک تک دوستانی که  من اسامی اونارو فراموش کردم  .........

.ضمنا طبق نظرا ت شما دوستان عزیز و به دلیل ایجاد منشکل تو  باز شدن وب ، مجبور شدم که قالب این وبو عوض کنم که از این به بعد راحتر و در دست رستر باشم.....و با افتخار آخرین غزلی که کار کرد و تقدیم شما دوستان همیشه مهربون می کنم امیدوارم لذت ببرید

 

 

 

 دو چشم قاب شده ، بی صدا و رویا یی